چشم آفتاب

در انتظار تو می نشستند ثانیه ها
اما تو از آنسوی زمان می شکفتی
نرم نرمک از هر شیار پنجره

سرک می کشید خورشید
و مهمان غوغای گنجشککان می شد

شاخسار بید پیر
در خالی دستانم رها می شد

خطوط پیکر بلورینت
و در جانم  فریاد می کشید

 هزاران هزار خورشید

کومه ام از لحن خنده هایت

 پر می شد از اشتیاق
و کلام افروخته می شد

 از داغ نوازشهای تو

چشم آفتاب را یادت هست
خمار ویرانی "ما" بود

چشم آفتاب