پل حسرت

در این مشکین شب وهم آلود بی پایان

غمی خاکستری آواز برداشت

دو دستش بر شانه ام آویخت

و چشمش در دیده ام در ماند بر جای

سخن سر داد:

"ای رفته تا باغ خزان آگین رویاهای بی هیچ رنگ

ای رفته تا بغض غروب

حضور کهنه احساس نا پیدات را

بر بستر تنهائی ام حس می کنم"

پل حسرت پیدا شد

و چشمی در گشود بر بندی اشک

و لبخندی گم و ناپیدا به اعماق فروخست

آری منحنی نور سر بر بالش افقهای بیکران فرو برده بود

تیرگی