برای خواهر کوچکم رویا
بگشای نرگست را
صبح دیگر آمدستی باز رویا جان
تن میاسای
کان فلان گوید که فردا سخت نزدیکست
و تو چه می دانی که فردا چیست دیگر
عروسک هایت، آن دخترکهای معصوم ناله شان برخاست
تن کاغذ خورشید تو را انتظار می کشد باز
قلم بردار،کج و معوج خطی برکش
بسان جای پای رعدی بر نمی پیکر ابر باران زای
خانه را پر کن از عطر نفس هایت
خنده و شعر و های هایت
هوروش دستانت را برفراز از پس کوه بلند تخت خوابت
تا ببینند ماهیان
کان تهی چاه شکم شان
پر شود لختی دگر
بگشای نرگست را
صبح دیگر آمدستی باز رویا جان |