خاطره

نمی رود از خاطر من

روزهای خوب سرگردانیم

روزهائی که از نگاه گرم تو سبز می گشت

باغ سرد زندگانیم

آن روزهای سرد زمستانی

میان خیابانهای شهر خواب آلود

که من تنها و غمگین می گذشتم زار

از کنار تیرهای چوبی و ناودانها

که دائم بر سرم اشکشان می ریخت

تنها صدای تو بود که فرمان سکونم می داد

آری غریبه تو رفتی اما خیابانهای پر برف باقی اند

تو رفتی اما صدای بودن تو بر سنگفرشها جاریست

تو رفتی اما نگاه سرد من به کوچه خلوت می لغزد آرام آرام